ریموندو برای خودش گوشه یک کوچه مکان مناسبی یافت و تمام آنچه از مال دنیا برایش مانده بود را کنار هم چید برای محافظت اندک اموالش رویشان پلاستیک کشید. به علت بی توجهی مردم و نداشتن شغل او اکثر مواقع گرسنه و مریض گوشه کوچه می نشست.

سال ۲۰۱۱ برای ریموندو ستاره ای درخشید. زن جوانی از کوچه می گذشت و توجه اش به مرد شاعر جلب شد. شالا مونتیرو از آن روز به بعد مرتب به مرد شاعر سرکشی کرده سعی میکرد برایش دوست خوبی باشد. یکروز در قبال مهربانی های شالا ریموندو به او یکی از شعرهایش را هدیه داد. زن جوان از شعر او خوشش آمد و به نام ریموندو در یکی از شبکه های اجتماعی صفحه ای گشود.
صفحه ریموندو در زمان بسیار کمی ۱۰۰.۰۰۰ نفر طرفدار پیدا کرد. افراد زیادی از چهار گوشه کشور علاقه مند بودند به او کمک کنند. آرزوی بزرگ ریموندو بالاخره جامه عمل پوشید او آرزو داشت یک روز مردم اشعارش را خوانده از آن لذت ببرند. اما این پایان ماجرا نبود…

ریموندو دیگر بی خانمان نیست. او در کنار خانواده اش زندگی میکند و قرار است کتاب شعرش به زودی چاپ شود. زن جوان مهربان شالا هنوز گاهی او را میبیند و باهم در مورد شعر گفتگو میکنند.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان