عبدالله ویسی یا (قهرمان، هفته)
استقلال خوزستان قهرمان لیگ برتر شد و نفت آبادان به لیگ برتر صعود کرد.
جام به خانه اش برگشت، آن روزهایی که انگلیسی ها از خاک خوزستان طلای سیاه بیرون کشیدند و سرنوشت را جور دیگری تعریف کردند، از خاک تب کرده مسجد سلیمان تا همین جمعه ای که صد سالی از تلریخ نفتی خوزستان گذشته، سهم بلم رون و پاپتی های بندر از نفت فقط همین بو بوده و این سال ها هم که گرد و خاک...
با هر متر و معیاری جام به خانه اش برگشت، طلای سیاه که هیچ! حداقل این جام رنگ طلا، باید سهم این همه گرما و محرومیت باشد، عبدالله ویسی تیمی ساخت که خون جنوبی در رگ هایش جریان داشت، با همان پاپتی ها؛ نه شلوار آن چنانی پا کردند و نه در اندرزگو دور دور کردند، کاکا سیاه های خوزستان شایسته و بایسته قهرمان شدند و جام را به خانه بردند.

خوزستانی که سال ها درگیر جنگ و محرومیت بوده، باید حال خوشتری داشته باشد؟ مردمان فقط در صلح و شادی و هلهله از توده وارگی به شهروندی ارتقا پیدا می کنند، قهرمانی خوزستان لازم که نه، واجب بود.
دختر جوان 21 ساله مرزهای آزادی را رد کرد و به تماشای بازی پرسپولیس نشست
در جهان ما / عشق، حس و حالی درجه سه است / زن شهروندی درجه سه است / کتاب شعر، کتابی درجه سه است /. برای همین به ما می گویند:جهان سوم «سعاد الصباح»
مگر نمی خواهیم انرژی های جوانی را هدایت کنیم و تخلیه واقعی اش را با توجه به شرایط جامعه به تاخیر بیاندازیم؟ مگر هواداری یک تیم فوتبال شکلی از تخلیه نیست؟ اصلا مگر عشق ورزی به یک تیم فوتبال تمثیلی از عشق ورزی نیست؟ کمی فیک است، اما با خاصیت جایگزینی تعادل ایجاد می کند.

مشت های گره کرده ای که در استادیوم به هوا پرتاب می شود، آن همه حس و شور که شکل کارناوالی دارد؛ همه نعمتی است که در اختیار حکومت ها قرار می گیرد، کجا و به چه شکل این همه انرژ ی به شکلی صلح آمیز تخلیه کنند؟ فرصت بی بدیلی که فوتبال در اختیار حکمرانان می گذارد، دلیل این همه توجه رسانه هاست. رسانه که در نهایت تحت سیطره عوامل قدرتمند است، توده ها در ریتم زندگی روزمره چون در شکلی تحمیل شده قرار می گیرند (ساعتی مشخص به سر کار می روند و ساعتی مشخص بر می گردند و در ساعاتی خاص تفریح می کنند، مثل توده ای از مورچه های کارگر) انرژی های آزاد نشده ی زیادی دارند، بی تدبیری و نا امیدی است اگر این حق را از آنان بگیریم و خب چه کسی است که انکار کند، زنان همانند مردان و چه بسی بیشتر نیاز به تعادل روانی دارند.
ناگهان کنسرت شهرام ناظری و کیهان کلهر لغو شد
تا که در شهر کلاغی می نماید قار قار / کی شود هشیار یار و کی کند افکار کار «عبدالله مقدمی»
شهر بی موسیقی، شهر بی آواز، شهر نیست؛ انبوهی از آهن و بتون است که طعم سیمان سفید و آجر و دود دارد. می شود سفر نکرد و در جا ماند، اما ذهن را سفر داد به رفتن ترغیبش کرد؛ رفتنی برای رفتن، مردمانی که سیر نمی کنند، دلمرده و افسرده اند؛ مردمان چاقو و تجاوز و چشم چرانی، موسیقی ودر شکل عام تر هنر پناه گاه و جان پناه آدم هاست، چرا باید عده ای را بی پناه کرد؟ حال که بی پناه می کنید چرا مسئولیتش را نمی پذیرد؟ تخریب هم شجاعت می خواهد...

کدام تفکر با موسیقی فکر ساز و تخیل ساز مخالف است؟ چرا بنیامین و علیزاده می توانند، ناظری و کلهر نمی توانند؟
بهروز افخمی در گفت و گو با وطن امروز جشنواره کن را جایی برای دگرباش ها قلمداد کرد
انسان زاییده تغییر است، آدمی که تغییر نکند، آدم نیست. تا این حد رادیکال باید به عدم تغییر نگاه کرد و آن هایی که گذشته افراد را دست می گیرند و نقد می کنند را نکوهش کرد، آن که تا ابد بر یک عقیده می ماند، منجمد و ساکن و تسخیر شده است، اصلا آن چه برساخته بشر است و غیر قابل تغییر تصرفش می کند، عقیده نیست! در بهترین حالت ایدئولوژی است، همه ی این ها یعنی این که تغییر منش بهروز افخمی اصلا و ابدا بد نیست و اتفاقا خوب هم هست، یعنی این که او فکر کرده و به خلوت رفته تصمیم گرفته، جور دیگری باشد.

روزگار دیگری شد، حالا مقابل روشنفکران ایستادن فضیلت بود و قدرت رسانه، بهروز دیگری نشانمان داد، بهروز و مسعود و دیگران، چیز دیگری در سینمای ایران شدند، چیزی که دیده بودیم قبلتر، اما نه در صورت بهروز افخمی، او با وطن امروز مصاحبه می کند و کن را که روزی خودش هم پای روی فرش قرمزش گذاشته بود تکفیر می کند، افخمی حق دارد جور دیگری فکر کند به او سنگ نزنید،این پایان نخواهد بود، هنوز چرخ خواهد زد این گنبد دوار..
حتی اگر تمام فعالیت هنری ایرج طهماسب را در کاراکتر «کلاه قرمزی» خلاصه کنیم، او کاری کرده است کارستان، عروسکی که در خاطرات کودکی حداقل ما دهه شصتی ها نقش ویژه ای دارد؛ با او خندیده ایم به حماقت هایش، به زیرکی هایش، با او حسرت تلویزیون رنگی کشیده ایم؛ وقتی که پشت مغازه ی تعمیرات تلویزیون چمباته زده بود، با او چشم و هم چشمی کرده ایم؛ وقتی کلاس زبان می رفت و عاجز بود، با او پا را بیشتر از گلیممان دراز کردیم؛ وقتی که دکتر قرمز کلاه شد، با او آرزو کردیم و ترس برمان داشت، با او سماجت کردیم با او ....

حمله ی یک روزنامه به مراسم تقدیر از ناصر ملک مطیعی
فرض می کنیم ناصر ملک مطیعی عامل اشاعه ی فساد بوده با این استدلال که در سینمای فاسد قبل از انقلاب فعالیت داشته (در این فرض عدم استقلال هنر را نادیده می گیریم و این که هنرمند در ایران مجبور است به شرایط روز برای بقای هنری اش تن بدهد)، از ملک مطیعی نباید تقدیر شود بنا به همین دلیل؟ این دلیل کافیست؟

راستی مگر پرده ی نقره ای عرصه تجلی رویاها نیست، مگر خاصیت همذات پنداری و خود را در دیگری دیدن نیست که ما را عاشق قهرمانان سینما می کند؟ اگر یادتان و یادمان نیست، تصاویرش که هست، کاراکترهای دستگیر ملک مطیعی اگر یک نفر را از عربده کشی و ناجوانمردی دور کرده باشد، به حرمت همان یک نهی از منکر او فرصت توبه دارد، ندارد؟
سرافراز رفت و سکان صدا و سیما به علی عسگری سپرده شد
بحران هایی که ساخت و بحران هایی که ساختند؛ سرافراز این گونه جوانمرگ شد، بحران هایی نظیر: فیتیله و در حاشیه که محصول فشارهای خارجی بودند که اصلا هیچ ارتباطی با صدا و سیما نداشتند؛ یکی محصول نارضایتی های انباشت شده قومیتی بود و دیگری محصولی نارضایتی های انباشت شده صنفی، دوران سر افراز از این بحران های کم نداشت، آخری اش فرزاد جان حسنی، اما بحران هایی هم بود که خود او ساخت سیاست مصرانه تعدیل و چابک سازی در صدا و سیما که طبعا مثل هر گونه سیاست تعدیلی دیگر ناراضی ساز بود و افراد مختلفی را علیه او متحد کرد و این اتحاد صندلی سرافراز را لرزان تر می کرد.

دایره ی اثر بخشی در صدا و سیما آن قدر محدود است که هر نامی با هر درجه از تدبیر و کاردانی که بیاید، داستان خیلی عوض نخواهد شد. باز هم مردم سریال های ترکی تماشا می کنند، باز هم خوراک موسیقی را از جای دیگری تامین می کنند باز هم به سینما و نمایش خانگی پناه می برند، باز هم به هر خبری از هر بنگاه با غرض و بی غرضی اعتماد می کنند و بخش های خبری صدا و سیما برای عده ی قلیلی خبر رسانی می کند، سرافراز رفت و علی عسگری آمد، امیدواریم طرحی نو در اندازد اگر جایی برای انداختن باشد.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان